زندگی نامه

اصغر قندچی» قهرمان بزرگ خودروسازی

کافیست یکبار از خدمات و محصولات ما استفاده و تجربه نمائید، قطعا مشتری ثابت ما خواهید شد.

نام یکی از قهرمانان اساطیر ایران را زنده نگه‌داشته؛ خودکار آهنگری و مکانیکی را از بچگی یاد گرفته و بنیان‌گذار شرکتی شده که نامش تلفیقی از ایران و اسم اسطوره آهنگر است. در سن۹۰ سالگی همچنان باعلاقه از کسب‌وکارش می‌گوید و بارها بر این جمله تأکید می‌کند که عاشق کار است. در محله قنات آباد تهران در خانواده‌ای تحصیل‌کرده به دنیا آمد. پدرش وکیل بود و به درس و مدرسه اهمیت زیادی می‌داد؛ اما خودش نقل می‌کند که درس خواندن را دوست نداشت و از مدرسه فرار می‌کرد و از همان بچگی جذب کارشده است.

مکان مصاحبه را در گاراژی قدیمی در خیابان قزوین تهران می‌گذارد و با خوش‌رویی و مهمان‌نوازی خاص خودش به سؤالات از گذشته‌های دور پاسخ می‌دهد. زندگی‌اش را روی تولید کامیون‌های ماک در ایران گذاشته و بنیان‌گذار کارخانه «ایران کاوه» است. کامیون‌هایی که تخمین می‌زند بیش از دو هزارتا از آن‌ها هنوز در جاده‌های ایران درحرکت‌اند. «اصغر قندچی» متولد سال ۱۳۰۷ است و به دلیل علاقه زیاد به کار فنی از دوران کودکی جذب کارگاه مکانیکی و آهنگری شد. او در زمان کودکی و نوجوانی در گاراژهای مختلف و روی انواع خودروها به‌خصوص ماشین‌های سنگین (کامیون) تجربه کسب کرد. او آهنگری را خوب می‌دانست و با فلزات آشنایی داشت و از همین طریق ساخت قطعات خودرو در ایران را شروع کرد. گفته می‌شود که اوج دوران کاری قندچی از زمانی شروع شد که در اوایل دهه ۴۰ با مرحوم«رضا نیازمند» معاون وزیر اقتصاد آن دوران آشنا شد. او را ناجی وزارت اقتصاد در برابر اولتیماتوم ۶ماهه شاه برای ساخت اتومبیل در ایران می‌دانند. در آن زمان مسئولان به دنبال راه‌اندازی کارخانه‌های جدید ازجمله خودروسازی در کشور بودند. آشنایی نیازمند با قندچی به راه‌اندازی کارخانه کامیون سازی «ایران کاوه» منجر شد؛ کارخانه‌ای که کامیون‌های ماک آمریکایی در کشور تولید می‌کرد. به گفته قندچی، «ایران کاوه» کار خود را با تولید چند کامیون در هفته شروع کرد و پس از مدتی تولید آن به ۷ کامیون در روز رسید. البته بعد از پیروزی انقلاب، مسئولان آن زمان حق مالکیت و مدیریت کارخانه «ایران کاوه» را که خود می‌گوید چون فرزندی برایش بود، از وی گرفتند و این کارخانه را تحت نظر سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران درآوردند. قندچی در سال‌های جنگ تحمیلی و با توجه به نیاز کشور به تعمیرات و نگهداری کامیون‌ها و جابه‌جایی تجهیزات جنگی و تانک برها هم نقش قابل‌توجهی داشته است. او را پدر صنعت کامیون ایران می‌دانند. قندچی حالا در دهه نهم زندگی‌اش همچنان هرروز به گاراژ قدیمی خود می‌رود و نگران تأمین قطعات ماک‌هایی است که در جاده‌های ایران در تردد هستند.

پدرتان وکیل بودند و به درس و مدرسه اهمیت می‌دادند، ولی ظاهراً شما علاقه‌ای به درس نداشتید و کار را ترجیح دادید.

بله- پدرم وکیل بودند و به درس هشت فرزند (۵ پسر و ۳ دختر) خود اهمیت می‌داد. در آن زمان دخترها تحصیل نمی‌کردند، اما خواهرهای من همه درس می‌خواندند. حتی یکی از برادرانم (احمد قندچی) دانشجوی دانشگاه فنی بود و در جریان سفر نیکسون به تهران در ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲ شهید شد. اما من با پررویی از مدرسه فرار می‌کردم و می‌رفتم سرکار، وگرنه باید آن زمان دکتر می‌شدم (با خنده). من تحصیلات دانشگاهی ندارم و از بازو و فکر خود برای پیشبرد کار استفاده کردم و از همان بچگی جذب کار شدم.

اسم استادکار اولتان را به خاطر دارید؟

آقاجان، قدیم خانه‌هایی را که اتاق اضافه داشتند اجاره می‌دانند. ما یک اتاق را اجاره داده بودیم. من می‌دیدم که مستأجر ما هرروز می‌رود سرکار. یک روز از او پرسیدم که کجا می‌روی؟ گفت که می‌روم گاراژ. از او خواستم که من را هم ببرد. ۸، ۹ سالم بود. می‌دیدم که با پیچ و مهره ماشین کار می‌کند. دیگر آن دوران زمینه‌ای شد که در سن ۱۲ سالگی من نیز در این رشته مشغول به کار شوم و در سن ۲۰ سالگی قطعه بسازم. من به کار ماشین عشق داشتم و دوست داشتم یاد بگیرم. کار روزمره من در دهه ۳۰، تعمیرات و قطعه‌سازی بود. کار یک روز و دو روز نبود. ۳۰ سال قطعات ساختیم و از آن استفاده شد. درواقع من برای اینکه از مدرسه فرار کنم، وارد بازار کار شدم. پدرم هر کاری کرد نتوانست من را علاقه‌مند به تحصیل کند. شغل من قطعه‌سازی بود و هرروز مشغول بودم. تا اینکه کار ساخت قطعات کوچک تبدیل به کار ساخت قطعات بزرگ‌تر و بعداً قطعات کامیون شد؛ به‌گونه‌ای که توانستم تمام قطعات کامیون را ساخت داخل کنم. آن زمان قبول کردند که ایرانیان توانایی تولید داخل رادارند. تمام قطعات را با دست می‌ساختم. نزدیک یک ماه پیش اعلام کردند که تندیس کاوه آهنگر را در اصفهان نصب‌کرده‌اند. کاوه آهنگر را اخیراً احیا کردند؛ درحالی‌که من به اصغر آهنگر معروف بودم و به دلیل عرقی که به کشورم و علاقه‌ای که به کاوه آهنگر داشتم، در دهه ۴۰ اسم «ایران کاوه» را برای کارخانه‌ام گذاشتم.

کار را به چند نفر یاد دادید؟

خیلی زیاد، فقط در ایران کاوه ما ۴هزار نفر کارگر و کارمند با نمایندگی‌ها داشتیم.

شمارا ناجی وزارت اقتصاد در دهه ۴۰ می‌دانند. در خاطرات مرحوم رضا نیازمند معاون وزیر اقتصاد در آن دوران نیز همیشه اسم شما آورده شده و از زحمات شما تشکر کرده‌اند؛ کسی که با دست‌های خود قطعات کامیون را می‌ساخت.

خداوند رضا نیازمند را رحمت کند. ایشان اوایل دهه ۴۰ معاون وزیر وقت اقتصاد (علینقی عالی خانی) بودند. یک روزآمدند گاراژ من و گفتند که دنبال کسی می‌‌‌‌‌گردند که کمکشان کند تا ماشین بسازد و من را پیدا کردند. داستانش هم ازاین‌قرار بود که یک روز یک فرد آلمانی نزد ایشان رفت و گفت که می‌خواهد پروانه بگیرد تا اتومبیل مرسدس بنز بسازد. رضا نیازمند از وی برنامه ساخت خودرو را می‌خواهد، اینکه چه چیزهایی را سال اول در ایران می‌سازند و در ادامه سال‌های بعد چند درصد این خودرو در ایران ساخته می‌شود. نماینده آلمانی که عصبانی شده در پاسخ می‌گوید شما می‌خواهید ما در ایران مرسدس بسازیم؟ شما ستاره مرسدس را هم نمی‌توانید تا ۱۵ سال آینده در ایران بسازید. درواقع او به ایران آمده بود که پروانه مونتاژ خودرو را درزمینهٔ قطعه بدنه، شاسی و چرخ بگیرد و در ایران آن‌ها را سر هم کند. این فرد پیش‌ازاین یک خودرو مرسدس لوکس در دیدار با شاه تقدیم ولیعهد کرده بود که تمام وسایل اتومبیل بزرگ را داشت و در آن دیدار به شاه می‌گوید که ما می‌خواهیم این اتومبیل را در ایران بسازیم و شاه استقبال می‌کند، اما بعدازاینکه از دریافت پروانه از سوی وزارت اقتصاد ناامید می‌شود، مجدداً نزد شاه رفته و شکایت می‌کند. شاه هم عصبانی می‌شود و در دیدار با وزیر اقتصاد وقت (عالی خانی) اولتیماتوم می‌دهد که باید ظرف ۶ ماه یک اتومبیل بسازند. در آن زمان معاون وزیر (نیازمند) به‌اتفاق مدیرکل خود، (مهندس شیرزاد)، به دروازه قزوین می‌آیند و دنبال کسی می‌‌‌‌‌گشتند که کار را بلد باشد و آن‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ هم از او حمایت کنند تا ماشین بسازد؛ معتقد بودند بچه‌های دروازه قزوین مشکلشان را حل می‌کنند. من اصلاً تا قبل از آن روز آقای نیازمند را ندیده بودم. در آن زمان من ماک‌هایی را که از آمریکا وارد ایران می‌شد متناسب با جاده‌های ایران تغییر می‌دادم. به‌طور مثال، ماک‌هایی که از آمریکا می‌آمد، شاسی‌های کوتاهی داشت که به دلیل جاده‌های ناهموار ایران، من ارتفاع شاسی‌ها را یک متر بلندتر کردم. اتاق ماک را هم خودمان می‌ساختیم. برای تأمین دیفرانسیل هم به سراغ ماک‌هایی می‌رفتیم که از زمان جنگ در هندوستان و پاکستان مانده بودند. این دیفرانسیل‌ها را به ایران می‌آوردند و من سر هم می‌کردم. برای موتور کامیون هم از موتور کومنز استفاده می‌کردیم. البته از این موتور برای مواردی دیگر مثل چاه آب هم استفاده می‌شد. در آن دیدار قطعاتی را که ساخته بودم نشانشان دادم و آن‌ها هیجان‌زده شدند؛ حتی آن‌ها را داخل سوله گاراژ بردم و بدنه اسبی کامیون را که با دست‌ساخته بودم، نشان دادم. آقای نیازمند خوشحال شد و به من گفت یکی دو روز دیگر به وزارت اقتصاد بروم. در آن دیدار پیشنهاد راه‌اندازی کارخانه تولید کامیون را به من دادند و بدین ترتیب زمینه تأسیس کارخانه ایران کاوه و ایجاد خط تولید کامیون‌های ماک فراهم شد. چند ماه بعد از ملاقات اول ما، نمایشگاه دستاوردهای دولت بود و نیازمند و عالی خانی به من گفته بودند که باید تا آن زمان یک نمونه ماشین بسازم تا بتوانند به شاه‌نشان دهند.

ظاهراً از شما خواستند که یک جیپ جنگی بسازید؟

بله از من پرسیدند که می‌توانی جیپ جنگی بسازی؟ گفتم بله؛ من کامیون را با اتاقش هم می‌توانم بسازم و یک عدد هم ساخته‌ام. از آن‌ها دو ماه زمان خواستم. البته قرار بود موتورش آمریکایی باشد، اما سایر قطعات را خودم ساختم. در آن نمایشگاه یک غرفه بزرگ به من دادند تا ماشین‌های ساخت خودم را برای بازدید شاه به نمایش بگذارم. شاه بعد از بازدید از غرفه ما بسیار تعجب کرد که چطور در خیابان قزوین یک نفر کامیون می‌سازد. ۱۰ دفعه از من پرسید که کسی بهت کمک کرده؟ گفتم نه؛ پرسید چیزی احتیاج داری؟ گفتم نه. واقعاً چیزی هم احتیاج نداشتم و از بچگی کارکرده بودم. حتی پرسید کمک مالی بهت شده؟ گفتم نه. او بعد از خروج از غرفه و کسب رضایت، اولتیماتوم ۶ماهه خود برای وزارت اقتصاد را برداشت و من نیز با پروانه ساخت کامیون در ایران، کارم را شروع کردم. در پروانه تأسیس کارخانه به من مجوز دادند که کامیون به تناژ (ظرفیت) ۵، ۷، ۱۰ و ۱۵ تن تولید کنم.

میزان تولیدات چقدر بود؟

«ایران کاوه» کار خود را با تولید چند کامیون در هفته شروع کرد و پس از مدتی تولید آن به ۷ کامیون در روز رسید. با راه‌اندازی کارخانه، آمریکایی‌ها اول می‌گفتند ماشین آمریکایی برای جاده آمریکایی؛ اما بعداً که دیدند ما ماک سر هم می‌کنیم با موتور کومنز، قلقلکشان آمد. بنابراین تصمیم گرفتند به ما کمک کنند تا در ایران، ماک تولید کنیم. از این به بعد موتور ماک هم وارد شد و روی کامیون‌ها سوار شد. قیمت ماک تولیدی ما کمتر از قیمت ماک خارجی بود. قیمت کامیون ماک‌های ما در اندازه‌های کوچک و بزرگ ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار تومان بود و با تریلر و تمام قطعات جانبی، ماک ایران کاوه ۳۰۰ هزار تومان تمام می‌شد. درحالی‌که ماک آمریکایی بدون تریلر ۲۰۰ هزار تومان به فروش می‌رسید. مشتریان هم بیشتر محصول ایرانی می‌خواستند، هم به دلیل قیمت و هم به دلیل خدمات پس از فروش و تأمین قطعات. برخی اوقات حواله ماک تولید ایران کاوه، ۱۰۰ هزار تومان خریدوفروش می‌شد که خیلی بیشتر از قیمت واقعی آن بود؛ به‌این‌ترتیب بازار ما خیلی خوب بود و هرچه تولید می‌کردیم فروش می‌رفت و هیچ کمکی از دولت و هیچ تشکیلاتی نگرفتیم.

سرمایه لازم را شما داشتید؟ نیازی به کمک دولت نبود؟

من عارم می‌آمد که از دولت پول بگیرم.

الآن چند تا ماک هنوز استفاده می‌شود؟

حدود ۸ هزار ماک. الآن هیچ ماشینی در کشور نیست که ۷۰ سال سابقه کار داشته باشد، اما ماک‌های ما هنوز در جاده‌های ایران در ترددند. درزمانی که من قطعات را می‌ساختم تشویق‌کننده‌ای نبود.صنعت را تشویق نکردند. چندنفری مثل مرحوم نیازمند اهمیت ساخت این قطعات را درک می‌کردند. حتی یادم هست که شاه در دیدار از غرفه ما در نمایشگاه، متعجب شده بود که ماشین‌ها را چطوری ساخته‌ام و از من سؤال کرد که لابراتوار که نداری، پس چطوری کار می‌کنی؟ من هم گفتم با دیدن هرکدام از قطعه‌ها می‌توانم تشخیص بدهم که به درد چه‌کاری می‌خورد. هیچ‌وقت نمی‌گفتم نمی‌شود.

پس خیلی پشتکار داشتید؟

من آقازاده‌ای کار نکردم؛ بلکه کارگری کارکردم. روزی ۱۴ ساعت کارمی‌کردم. کار باید صاحب داشته باشد. کارگرهای ما در کارخانه از مهندس هم بالاتر بودند. مشتری ایرانی، ماشین ایرانی می‌خواست چون ارزان‌تر بود و قطعات نیز راحت‌تر به دستشان می‌رسید. به همین دلیل فروش ماشین و قطعات ایرانی بالابود. در آن زمان رضایت کامل مشتریان را داشتم.

بعد از انقلاب هم اقدامات شما خیلی مؤثر بود؛ به‌خصوص در دوره جنگ تحمیلی!

من هر کاری که از دستم برمی‌آمد برای مملکتم انجام دادم؛ در دوره جنگ، تیمسار فلاحی فرمانده نیروی زمینی ارتش سراغ من را گرفتند و گفتند که ما تانک‌بر نداریم که تانک‌های ارتش را به منطقه ببرد. من چون آمار ماشین‌های سنگین تانکبر را داشتم، به ایشان گفتم شما بیش از ۵۰۰ تانک‌بر دارید. ایشان به من گفتند که هیچ‌کدام کار نمی‌کنند. من قبول کردم که این تانک‌برها را راه بیندازم و این کار را انجام دادم. زمان جنگ که شد دیگر قطعات بزرگ ماشین‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ را به کشور نمی‌دادند؛ تصور خارجی‌ها این بود که با ندادن قطعات ماشین‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی سنگین ما فلج و زمین‌گیر شویم، ولی ما سریع شروع به کارکردیم و

تانک‌برها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ را راه انداختیم. در زمان جنگ، خیلی فعال بودم و بارها از کارهایی که انجام دادم تجلیل شد و لوح‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مختلفی به من دادند. مشکل اصلی از وقتی شروع شد که به من اعلام کردند مدیریت و مالکیت کارخانه را باید فراموش کنم و کارخانه باید تحت پوشش سازمان گسترش و نوسازی صنایع قرار می‌گرفت و مدیر آن را هم دولت تعیین می‌کرد؛ کارخانه ایران کاوه مثل فرزندم بود که از من گرفتند.

اگر به عقب برگردید، بازهم کامیون‌سازی را انتخاب می‌کنید؟

بله، من عاشق کارم هستم.

از مسیری که طی کردید راضی هستید؟

راضی‌ام؛ فقط از ما بهره‌برداری کامل نشد. پیش ما افراد زیادی می‌توانستند تربیت شوند. تمام کارگرهای من اصیل و دنبال کار بودند و صفرتا صد کار را یاد می‌گرفتند؛ زمانی کارگری داشتم که الآن خودش استادکار است و ۴۰۰ کارگر دارد.

منبع: دنیای اقتصاد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
Cresta Help Chat
Send via WhatsApp
logo-samandehi
موبایلتو شارژ کن

بستن
بستن